‏نمایش پست‌ها با برچسب زندان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب زندان. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۹ مرداد ۱۵, چهارشنبه

مجاهد شهید علیرضا فرنوش


مشخصات مجاهد شهید علیرضا فرنوش (فارسی جانی)

محل تولد: اراک
سن: ـ
شغل: مهندس
محل شهادت: -
تاریخ شهادت: ۱۳۶۶

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۱۳۹۹ مرداد ۱, چهارشنبه

مجاهد شهید سودابه منصوری


مشخصات مجاهد شهید سودابه منصوری

محل تولد: اراک
سن: ـ
تحصیلات: دانشجو
محل شهادت: تهران
تاریخ شهادت: ۱۳۶۷

متاسفانه از اين شهيد قهرمان عکس، خاطره و زندگینامه نداريم بنابراين از هموطنانى كه اين قهرمان خلق را می‌شناسند درخواست داريم اطلاعات خود را به آدرس aida.nikjo@gmail.com براى ما ارسال كنند.

مریم رجوی: قهرمانان قتل‌عام‌شده، امروز جسم‌شان در میان ما نیست، مزارشان ناپیداست، فهرست نام‌هایشان پنهان است، سخن گفتن از قصه خونین‌شان ممنوع است و پرس و جو از سرنوشت‌شان جرم است. اما سرود سرخ‌شان هم‌چنان در ضمیرها و قلب‌ها جاری است.

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۱۳۹۹ تیر ۲۵, چهارشنبه

مجاهد شهید جمشید مشایخی


مشخصات مجاهد شهید جمشید مشایخی

محل تولد: اراک
سن: ۲۳
تحصیلات: دانشجو
محل شهادت: تهران
تاریخ شهادت: ۱۳۶۱

متاسفانه از اين شهيد قهرمان عکس، خاطره و زندگینامه نداريم بنابراين از هموطنانى كه اين قهرمان خلق را می‌شناسند درخواست داريم اطلاعات خود را به آدرس aida.nikjo@gmail.com براى ما ارسال كنند.

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۱۳۹۹ تیر ۱۸, چهارشنبه

مجاهد شهید سعید طارانی


مشخصات مجاهد شهید سعید طارانی

محل تولد: ساوه
سن: ۳۰
تحصیلات: دانشجو مهندسی
محل شهادت: تهران
تاریخ شهادت: فروردین ۱۳۶۸

متاسفانه از اين شهيد قهرمان عکس، خاطره و زندگینامه نداريم بنابراين از هموطنانى كه اين قهرمان خلق را می‌شناسند درخواست داريم اطلاعات خود را به آدرس aida.nikjo@gmail.com براى ما ارسال كنند.

۱۳۹۹ تیر ۳, سه‌شنبه

مجاهد شهید حسین نامدار‌ ملایری


مشخصات مجاهد شهید حسین نامدار‌ ملایری

محل تولد: اراک
سن: ۳۳
تحصیلات: ديپلم
محل شهادت: اراک
تاریخ شهادت: ۱۳۶۷

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۱۳۹۹ خرداد ۹, جمعه

مجاهد شهید حمیدرضا حسن‌خانی


مشخصات مجاهد شهید حمیدرضا حسن‌خانی

محل تولد: اراک
سن: ۱۹
تحصیلات: دانش‌آموز
محل شهادت: اراک
تاریخ شهادت: مهر ۱۳۶۰

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۱۳۹۸ بهمن ۲۶, شنبه

مجاهد شهید عفت نامدار


مشخصات مجاهد شهید عفت نامدار

محل تولد: اراک
سن: ۲۳
تحصیلات: متوسطه
محل شهادت: کرمانشاه
تاریخ شهادت: ۱۳۶۷

عفت نامدار بعد از پیروزی انقلاب ضدسلطنتی با مجاهدین آشنا شد. از سال۵۸ به‌عنوان یک میلیشیا فعالیت تبلیغی و افشاگرانهٌ خود علیه رژیم خمینی را آغاز کرد. در خرداد۶۰ دستگیر شد و مدت سه سال در زندانهای خمینی بود. پس از رهایی از زندان، در سال۶۳ تلاش خود را برای وصل به سازمان شروع کرد. در شهریور۶۴ در ارتباط مجدد با سازمان قرار گرفت و پس از آن همراه با مادر و خواهر مجاهدش به منطقه اعزام شد. همان زمان در یادداشتی برای سازمان نوشت: «…‌تقاضای جنگیدن را در گروهانهای رزمی مجاهدین خلق می‌نمایم و به این منظور آمادگی کامل جسمی و روحی خودم را جهت مبارزه در خط مقدم جبهه و شرایط ویژه آن اعلام می‌دارم». عفت نامدار (مسعوده) پس از تشکیل ارتش آزادیبخش در تیپهای رزمی سازماندهی گردید. مسعوده در دوران جدید زندگی انقلابیش با جدیت و سخت‌کوشی بر‌ مشکلات و تضادها غلبه ‌کرد و گام‌به‌گام مراحل رشد انقلابی و نظامی خود را طی‌ نمود. در دو عملیات بزرگ آفتاب و چلچراغ شرکت کرد و دلاورانه جنگید. در عملیات فروغ جاویدان،‌او فرماندهی یک گروه رزمی را به عهده داشت. مجاهد دلیر در درگیری تپه‌های اطراف اسلام‌آباد قهرمانانه جنگید و به دست دژخیمان خمینی به‌شهادت رسید. در این کارزار مادرش مجاهد قهرمان زهرا فتحیان و خواهرش مجاهد شهید عصمت نامدار نیز قهرمانانه جان باختند و به کهکشان شهیدان فروغ جاویدان پیوستند. نام این خانوادهٌ قهرمان مجاهد بر تارک افتخارات نسل مجاهد خلق همواره می‌درخشد. 

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید





۱۳۹۸ بهمن ۱۵, سه‌شنبه

مجاهد شهید عباس فیروزی


مشخصات مجاهد شهید عباس فیروزی

محل تولد: اراک
شغل: کارگر
سن: ۲۹
تحصیلات: دانشجو
محل شهادت: تهران
تاریخ شهادت: ۱۳۶۷
محل زندان: اوین

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۱۳۹۸ بهمن ۳, پنجشنبه

مجاهد صدیق ابوالفضل قنادی



مجاهد صدیق اشرفی ابوالفضل قنادی که پس از ۴دهه مبارزه با دیکتاتوری ولایت فقیه به‌دنبال نبردی طولانی با بیماری، در بیمارستانی در آلبانی درگذشت و به ‌یاران صدیق و شهیدش پیوست. پیکر پاکش روز پنجشنبه ۳بهمن ۹۸ با تشییع و تجدید عهد همرزمان مجاهدش به خاک سپرده شد.
ابوالفضل متولد ۱۳۳۶ در ساوه، از کودکی و جوانی با رنج و کار آشنا بود. به رانندگی کامیون اشتغال داشت و در سال ۱۳۵۷ دریک تصادف پای راستش از زیر زانو قطع شد. در تظاهرات انقلاب ضدسلطنتی شرکت داشت و در ۲۲بهمن ۵۷ در جریان خلع‌سلاح پادگانها و تسخیر رادیو تلویزیون مجروح شد.
در بهار آزادی با مجاهدین آشنا شد و به ‌انجمن توحیدی پیام پیوست و در کسوت میلیشیای مجاهد خلق در فروش نشریه و شرکت در تظاهرات و میتینگها فعال بود. او در جریان همین فعالیت‌ها دستگیر شد و ۲ماه در زندان به‌سر برد.
پس از سی خرداد سال ۱۳۶۰ و آغاز مقاومت انقلابی، به نبرد با پاسداران سلطنت مطلقه فقیه برخاست. در سال ۶۰ بار دیگر در تهران دستگیر شد، اما ‌هنگام جابه‌جایی از زندان عشرت آباد به زندانی دیگر، موفق به‌فرار شد و در سال ۶۶ خود را به یاران مجاهدش رساند.
در صفوف ارتش آزادی عهده‌دار مسئولیتهای مختلف شد و به‌رغم نقص عضو، با کسب تواناییهای لازم دلیرانه در عملیات رزمی از جمله در عملیات بزرگ چلچراغ و فروغ جاویدان و مروارید شرکت کرد و در چلچراغ مجروح شد.
در اشرف و لیبرتی قهرمانانه در برابر هجوم وحشیانهٔ مزدوران ولایت فقیه پایداری کرد. در شش و هفت مرداد ۸۸ با این‌که سر و دستهایش مجروح و شکسته بود، حاضر به‌ ترک میدان نبرد نبود. در ۱۹فروردین ۱۳۹۰ در پایداری دلیرانه مجاهدان اشرفی در برابر هجوم زرهی نیروهای مالکی دژخیم و دیگر مزدوران خامنه‌ای نیز، دلیرانه شرکت داشت.
در حمله موشکی به لیبرتی در ۲۱بهمن ۹۱ نیز مجروح شد. هنگامی که در لیبرتی در سالهای۹۲ و ۹۳ از ابوالفضل خواسته شد به‌دلیل مشکلات جسمی در عداد بیماران و مجروحان به ‌آلبانی برود، نپذیرفت و در نامه‌یی خطاب به‌ برادر مجاهد مسعود رجوی نوشت: «برادر، من نمی‌خواهم لیبرتی را ترک کنم... من نه می‌خواهم نه می‌توانم این‌جا را ترک کنم و اساسا، نه برایم کاری ساده و نه متصور است».
مجاهد خلق ابوالفضل قنادی اعتلای انقلابی و پایداری دلیرانه‌اش را مرهون آموزشهای انقلاب مریم رهایی می‌دانست و در هر فرصتی بر آن تأکید می‌کرد.
ایمان و عزم ابوالفضل برای نبرد تا آخرین نفس و یقین‌اش به‌ فرا رسیدن آزادی و عشق عمیقش به‌ مردم در نوشته‌های او موج می‌زند. در نقشهٔ مسیر خود در سال۹۸ نوشته است: «خدایا مردم ما را از فروش اجزاء بدن، کلیه و حدقهٔ چشم و... به نوزاد فروشی رسانده‌اند. خدایا کدام انسان با شرف و با وجدانی تاب و تحمل شنیدن و دیدن یک چنین وضعیت و صحنه‌هایی را دارد؟ خدایا من و جمع ما مجاهدین بر آنیم تا به اذن خودت ریش و ریشهٔ سلطنت مطلقهٔ فقیه و حاکم بر میهن و مردم اسیرمان را برکنیم و بسوزانیم. خدایا تو خود میدانی تنها دارایی و سرمایهٔ ما مجاهدین، سازمان، تشکیلات و مناسبات پاک آن و رهبری مسعود و مریم است. خدایا در حفاظت از این نعمات مرا یاری کن».
خانم مریم رجوی با درود به ابوالفضل قنادی و چهار دهه مجاهدت دلیرانه‌اش در برابر استبداد دینی، درگذشت این قهرمان صدیق اشرفی را به همرزمان مجاهد و بستگانش تسلیت گفت و افزود: تردید ندارم که عزم جزم او از دوران مبارزه سیاسی تا زندان و میدانهای رزم و پایداری، در صفوف مجاهدین تکثیر می‌شود و در شرایط قیام و خروش مردم ایران برای رهایی، همرزمان ابوالفضل قهرمان، جای خالیش را با نبرد صد برابر پر خواهند کرد. سلام بر او که تا آخرین نفس زندگی پایدار و شورشگر بود و سرفرازانه به عهد و پیمانش با خدا و خلق و میهنش وفا کرد.

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۱۳۹۸ دی ۱۹, پنجشنبه

مجاهد شهید اعظم شادبختی


مشخصات مجاهد شهید اعظم شادبختی 
محل تولد: اراک
شغل: دانش‌آموز
سن: ۱۷
محل شهادت: اراک
تاریخ شهادت: ۱۳۶۰
اعظم سال ۱۳۴۳ در شهر اراک متولد شد. دوران دبیرستان او با قیام ضد سلطنتی سال ۱۳۵۷ مصادف بود.
نوجوانی بیش نبود که از طریق برادر بزرگترش مجاهد شهید احمد شادبختی با سازمان مجاهدین آشنا شد. روح سرکش وعصیانگر اعظم از او مجاهدی ناآرام با شور و اشتیاق وصف ناپذیر در پی آزادی ساخته بود به‌همین خاطر کمیته شهر اکثرا در تعقیبش بود.
در مدرسه، نشریات سازمان را بین دوستانش توزیع می کرد و با انرژی زیاد به سوالات دانش آموزان جواب می داد.
روحیه سرزنده و شاداب اعظم از او انسانی خستگی ناپذیر ساخته بود که از هیچ تلاش و کوششی در راه تحقق آرمان آزادی فروگذار نمی کرد. هر وقت از او تقاضایی داشتی بدون تعلل و تاخیر انجامش می داد، چرا که اعظم انتخاب کرده بود همه چیز خود را در این مسیر بپردازد.
با این اندیشه بود که سختی‌ها برایش سهل و شیرین می شدند. درهمین راستا چند بار در حین فروش نشریه و فعالیتهایش در مدرسه دستگیر شده بود اما هر بار مصمم‌تر از پیش به فعالیتهایش ادامه میداد.
سرانجام اعظم دلاور و پرشور توسط رژیم ضد زن آخوندی دستگیر و در روز ۱۷ مرداد ماه ۱۳۶۰ تیرباران شد. 
وقتی اعظم را برای اعدام می بردند زندانیان بند و حتی زندانبانها در غم از دست دادن او گریه می کردند ولی بزرگواری و گذشت و صلابت او حتی در لحظات پایانی عمر گرانبهایش همه را به تعجب وا می داشت.
اعظم با لبخندی که به لب داشت درس فدا وصداقت و پیام تسلیم ناپذیری و مقاومت تا به آخر زنان پیشتاز مجاهد را به دشمن رساند.
اعظم با وجود سنش، یک آموزگار بزرگ بود که در فرصت کوتاه زندگی‌اش آنقدر تاثیرگذار بود که ۱۲سال بعد از شهادتش دختر کوچک همسایه‌شان به جای او و به یاد او پا در مسیر مبارزه گذاشت. شاید خوب باشد پیش از آنکه اعظم را از میان زندگی‌اش پیدا کنیم از پشت قاب شیشه‌یی نگاه همین دختر با اعظم شادبختی آشنا شویم:
«روزی که خبر شهادت اعظم را صبح با صدای گریه مادرم شنیدم بخوبی یادم می آید. جنازه‌اش را برای مادرش آوردند و پول تیرش را از مادر گرفته بودند بعدها فهمیدم به اعظم قبل از شهادتش تجاوز کرده بودند.
اعظم را خودم در بیمارستان ولیعصر اراک که مادرم در بخش مهد کودک آن کار می‌کرد دیده بودم. چون من و برادرم سرپرست دیگری نداشتیم همراه مادرم به بیمارستان می‌رفتیم. آن موقع‌ها گاها زندانیان شکنجه شده را به بیمارستان می‌آوردند تا بتوانند با ترمیم زخم‌های شکنجه‌هایشان مجددا آنها را شکنجه کنند. یک شب اعظم را آنجا دیدم که به خاطر شدت شکنجه‌ها بستری شده بود.  چون جثه کوچکی داشتم پاسدارهایی که محافظ او بودند مانع رفتن من به اتاقش نمی‌شدند. همه دلخوشی من این بود که به اتاق اعظم بروم. اعظم همیشه برایم سرمشق می نوشت.
آخرین سرمشق اعظم به من این بود: ” ایران رجوی –  رجوی ایران ” من ازسازمان مجاهدین چیزی نمی دانستم ولی همین برای پیوستنم کافی بود. »

«خون ما گواه بزرگی بر جنایات شماست»
این کلمات آخر و وصیت اعظم شادبختی دانش آموز ۱۷ساله از اراک است. 
«آه که چه بیچاره‌اند شب پرستان، باید بدانند که نه تنها گستاخانه شهادت را انتخاب کرده‌ایم، بلکه با قطره قطره خون خویش سخن خواهیم گفت. ما خواهیم گفت که این مرتجعین سیه دل چه خیالهای باطلی در سر می‌پرورانید آیا تصورکرده‌اید که با این اعمال شرم‌آورخواهید توانست” مجاهدخلق “ را از بین ببرید؟ آیا با این اعمال سرکوبگرانه خواهید توانست شب سیاه هراس وخفقان را حاکم گردانید؟ نه، هرگز! چرا که خون ما گواه بزرگی برجنایات شماست.»
مردم اراک هرگز خاطره اعظم قهرمان را فراموش نکرده و یاد و خاطره این پرستوی خونین بال در قلب مردم اراک برای همیشه حک شده است.

مریم رجوی:‌ خمینی می‌خواست برای بقای نظام خود نسل مجاهدین را نابود کند اما از رژیم او جز موجود لعنت‌شده‌یی باقی نمانده که سراپا در فساد و خونریزی غرق شده و نکبت تاریخ ایران است. حال آن‌که نسل مجاهدین و آرمان و اندیشه آن‌ها اعتلا یافت و شهیدان قتل‌عام۶۷، وجدان تباهی‌ناپذیر مردم ایران شدند. 

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۱۳۹۷ آبان ۲۴, پنجشنبه

مجاهد شهید حسن بصیرفخاری


مشخصات مجاهد شهید حسن بصیرفخاری
محل تولد: ساوه
تحصیلات: ديپلم
سن: 31
محل شهادت: پیرانشهر
تاریخ شهادت: 1366

اون روز ديدن عكسش در سيماي مقاومت من رو با خودش بُرد به سالهاي دور و گذشته. خاطرات مثه فيلم از جلوي چشام رد ميشدن. از روزهاي پرتلاطم انقلاب 57، سالهاي افشاگري عليه ديوِ خميني و بعد هم سالهاي زندان و شكنجه تا ديدار مجدد در ارتش آزادي و تا همون روزها… پذيرفتنش اون لحظه اول برام سخت بود. اينكه ديگه او در بين ما نيست! يعني ديگه او رو نخواهم ديد؟!  باز هم گوش كردم! آره خودش بود، خبر واقعيت داشت. حسن در عمليات پيرانشهر شهيد شده بود. برادرم حسن بصير فخاري! از مردم ساده و بيرياي ساوه. 

من و مجاهد شهيد حسن بصير فخاري آشناهاي قديمي بوديم. همشهري بوديم. از سالهاي مبارزات ضدسلطنتي با هم فعاليت داشتيم و در تهران سال آخر تحصيلي دانشسراي راهنمايي رو هم با هم گذرونديم. توي سالهاي انقلاب بارها و بارها نزديك بود حسن جون خودش رو فدا كنه. يادمه  برام از تظاهرات خونين 17شهريور تعريف ميكرد؛ همة نفراتي كه در صفوف جلويي تظاهرات بودند رو به رگبار بسته بودند و حسن به كمك تعدادي ديگه، زخميها و اجساد شهدا رو داخل خونه ها ميكشيدند. در كارهاي جمعي همون زمان مثل كوهنوردي، شركت در جلسات، پخش اعلاميه بطور فعال شركت داشت.

فرازي از زندگي مجاهد شهيد حسن بصير فخاري
حسن بصير فخاري سال 1335 در ساوه، در خانواده اي محروم و زحمتكش به دنيا آمد. او از هفت سالگي مجبور بود براي تأمين مخارج تحصيلش در كوره پزخانه ها كار كند چون شغل پدرش كه كوزه گري بود، كفاف مخارج خانواده را نميداد. از اين جهت بود كه حسن از كودكي با درد و رنج كارگران محروم آشنا شد و خود يكي از آنان بود. خودش در اين باره نوشته است:  
«حدود 12 سال كارگري كردم. از هفت سالگي در تعطيلات تابستان شروع كردم . سر كوره كار ميكردم و ابتدا ماهي چهارو نيم تومان ميگرفتم. بعد از آن هميشه سه ماه تعطيلي را كارگري ميكردم و خرج لباسم را در مي آوردم… در آن مدت آنقدر براي تحصيل و تهيه و نداشتن قلم و كاغذ گريه كردم، آنقدر براي تأمين معاش خود از خدا مرگ خواستم، آنقدر اشك پدر و مادرم را به علت فقر و نداري در حدقة چشمانشان ديدم و آنقدر به علت نداشتن دفتر و كاغذ از معلم كتك خوردم…ولي از اينكه تا به حال در كنار خلق محروم و ستمديده خود بودم افتخار ميكنم و سرم را بالا ميگيرم».

بعد از گرفتن مدرك فوق ديپلم، حسن شغل معلمي را برگزيد و براي خدمت به مردم محروم روستاها عازم شد.

يه ويژگي برجسته حسن، مردمي بودنش بود. عشق و علاقة عجيب وغريبي به مردم داشت. اهالي روستاي نورآباد آشتيان كه حسن در اونجا معلم بود خيلي بهش علاقه داشتن. او رو امين خودشون ميدونستن. براي حل هر مشكل و مسئله اي به او مراجعه ميكردند. بارها شده بود كه روزهاي تعطيل در ده مونده بود و براي مردم روستا با كمك خودشون برق كشي و ساير كارهاي خدماتي رو انجام داده بود. خودش در مورد اون روزها اينطور نوشته:
«سال 58 … من هوادار سازمان مجاهدين شدم. اي كاش زودتر از اين هوادار ميشدم. چون ايدئولوژي مجاهدين يعني درمان همة دردهاي خلق محروم ايران… مدت سه سال معلم راهنمايي بودم و براي بچه هاي روستاي نورآباد آشتيان، نشرية گودنشين و كتابهاي داستان صمد بهرنگي را ميبردم. عجيب به اينكار علاقه داشتم. هميشه از طرف آموزش و پرورش تهديد ميشدم كه چرا بچه ها را منحرف ميكني؟! ولي من هيچگاه گوشم بدهكار اين مسائل نبود. ميگفتند حقوقت را قطع ميكنيم. ميگفتم بكنيد! پخش اعلاميه و شعارنويسي ميكردم. جلوي بازار ساوه نشريه ميفروختم و از مردم براي سازمان كمك مالي جمع ميكردم.»

بخاطر همين كارهايي كه ميكرد، در بين مردم محبوبيت زيادي داشت. توي سالهاي 58-59 وقتي آخوندي به ده اومده بود و عليه حسن حرف زده بود و گفته بود اينها منافق هستن و از اين حرفها، اهالي شديداً به اون آخوند اعتراض كردن و يكي از اونها برگشت به اون آخوند گفت: “ اگه اينها منافق هستند، من حاضرم هميشه پشتشون نماز بخونم.” اون آخوند هم با اين تودهني، فرار رو بر قرار ترجيح داد. يا يكبار اهالي ده رو به اعتراض كشونده بود. به مردم گفته بود، بريد تفرش و درخواست ميز و نيمكت و ساير امكانات رو براي مدرسه بكنيد. روستائيها هم كه از حسن حرف شنوي داشتن، همين كار رو كردن و موفق شدن با اين اقدام اعتراضي امكانات رو  به دست بيارن.

فرداي 30خرداد
حسن بصير فخاري در 31خرداد سال 60 به جرم هواداري از مجاهدين و شركت در تظاهرات دستگير شد. او حدود 4سال در زندانهاي قم، شهرباني و سپاه ِساوه و قزلحصار به سر برد.

زندان شهرباني ساوه - 31خرداد60 تا 10 ديماه 60
«زندان شهرباني مربوط به زندانيان عادي بود. وقتي وارد شدم بعد از چند روز با تمام اونها و جرائمشون آشنا شدم. ما زندانيان مجاهد هم علت دستگيري و اهدافمون رو ميگفتيم، سرودهاي سازمان رو بصورت جمعي ميخونديم و باهم حسابي صميمي شده بوديم.»

يادم مياد توي زندان شهرباني ساوه كه بوديم، يه شب سپاه تظاهرات راه انداخته بود. حدود 40 ـ50نفر اومده بودن پشت در زندان و شعار ميدادند “منافق مسلح اعدام بايد گردد”. زندانيهاي عادي همه به چهره هاي ما نگاه ميكردن تا ببينن عكس العمل ما چيه؟ ما هم ميخنديديم و اينطوري اونها روحيه ميگرفتند. يكي از اقوام حسن كه در سپاه بود، اومد و او رو خواست. ما در جريان نبوديم كه موضوع چيه و براي چي رفت؟ وقتي برگشت از او پرسيدم كجا رفتي؟ گفت: فاميلمون اومده بود و گفت: «من به نمايندگي از طرف سپاه اومدم. حسن توبه كن وگرنه امشب همه تون اعدام ميشيد! جواب مثبت بده!» من هم با خشم بهش پرخاش كردم و گفتم، به خدا قسم با تموم گوشت و پوست و استخونم به سازمان و همة مواضعش ايمان دارم. هر كاري دلتون ميخواد بكنين. اصلاً ما رو بكشيد. من ايمان دارم كه مجاهد برحقه و شما مرتجعيد! بعد هم كلي بحث و اعتراض كرده بود كه آخر سر اون مزدور گفته بود: «بلند شم بروم! تو داري من رو هم منحرف ميكني! عجب آدمهايي هستيد شما!».
رييس دادگاه زندان اونموقع در ساوه مطهري بود. وقتي حسن از دادگاه برگشت گفت، كوتاه نيومدم! چنان سرشون فرياد زدم و از مواضع سازمان دفاع كردم كه قابل تصور نبود. بعد حدود 6ماه به زندان قزلحصار منتقل شديم. حسن هم با ما بود.

زندان قزلحصار- 10 ديماه 60 تا 20 آذرماه 62
«يه راست ما رو زير هشت بردن. چند ساعتي اونجا بوديم. رييس زندان، حاج داود رحماني با چند نفر اومد. از ما پرسيد: چكار كردي؟ گفتيم ما هوادار مجاهدين خلقيم. اونوقت جلاداي معروف به سرخپوست ريختن و بچه ها رو با مشت و لگد حسابي زدند. بعد به بند 7 واحد3منتقل شديم. سلولها تاريك و بدون برق بود، طوريكه حتي جلوي پات رو هم نميديدي. بچه ها با رنگهاي زرد و هيكلهاي لاغر پشت ميله ها بودند. روزها و ماهها بود كه آفتاب نخورده بودند. در سلولهاي دو تا سه نفره بيشتر از سي نفر بودند. با بهانه و بي بهانه بچه ها رو به كابل ميبستن. از ساعت 11شب تا اذان صبح، مرتب كتك بود و داد و فرياد. بعد از32 روز به بند4، واحد1 منتقل شديم. ما فكر ميكرديم به بند عمومي اومديم اما مسئول بند داد زد، فكر نكنيد اينجا عموميه! اينجا مجرده و هيچ كس حق نداره از سلولش بيرون بياد.»

حسن بعد از اون به بند 2منتقل شد و مدت يك سال و چند ماهي اونجا بود. توي همين دوران، روزنامه ها رو قطع كردند. غذا رو كم كردند. همه چيز رو كه بچه ها براي آسايش، سلول رو با اونها زينت داده بودند ميكندند. ساكهاي دستي و جامسواكي كه با چوبهاي زير هشت درست شده بود رو هم خرد ميكردند. قند و نون و بشقاب رو شخصي كردند و اگه به كسي سلام ميكردي ميگفتند كمون تشكيل دادي و زير شكنجه ميبردن.

«حاج داود رحماني رييس زندان قزل حصار ميگفت: «جهنم همين جاست.» جيرة ثابت و روزانه براي زندانيان مقاوم عبارت بود از: رزم ايستاده (سرپا نگهداشتنهاي طولاني)، كابل زدنهاي وحشيانه، آويزون كردن، فوتبال كردن، اونهم در سرماي زير صفر در زيرهشت.»

زندان قزلحصار
حسن هم جزء زندانيان مقاوم بود. بخاطر همين هم جزء اولين نفراتي بود كه براي شكنجه هايي از قبيل بي خوابيهاي طولاني، قفس و قبر رفت. من اولش نفهميدم چرا حسن يه دفعه غيبش زد. تا اينكه بعد از13 روز او رو در سالن ديدم. به زور شناختمش. صورتش استخواني، چهره اش سياه و بسيار لاغر شده بود. پاش هم مي لنگيد. در حاليكه بسيار تعجب كرده بودم، در آغوش گرفتمش و بوسيدمش. يادمه توي اولين حرفهاش گفت: «مگه ميشه به بچه ها خيانت كرد! عشقم اين روزها به بچه ها بيشتر شد.» بعد هم به تدريج ماجرا رو برام تعريف كرد. ازش گزارش داده بودن سردسته، مخ نظامي و خط دهندة بنده. به خاطر همين هم او رو زير شديدترين شكنجه ها برده بودند. 13 شبانه روز بيخوابي، سرپا ايستادن، خوابوندن در قبر به مدت سه شبانه روز بدون غذا، بعد از سه روز هم هر وعده فقط يك قاشق غذا بهش داده بودند. هر وقت تكان ميخورده ماهيچه هاي پاهاش رو به خاطر اينكه جاش هم نمونه، با بطري ميزدند. اونموقع زمستون بود و هوا خيلي سرد بود. توي اين هوا، نصفه شب حسن رو جلوي پنجره و درهاي باز ميبستند. تعريف ميكرد از شدت سرما دندونهام كليد ميشد و خشكم ميزد و بعد بيهوش ميشدم. بعد او رو ميزدند تا به هوش بياد و دوباره سرپا نگهش ميداشتند. چندين بار تا دم مرگ رفته بود. حاج داوود رحماني از او خواسته بود مصاحبه كنه، اما حسن با قاطعيت گفته بود نه! رحماني جلاد هم او رو بلند كرده بود و به زمين كوبيده بود. كه دست حسن شكسته بود، اما با اين وضعيت او رو تا يك هفته به بهداري نبردند و همانطور رهاش كردند. بعد از اين جريان رحماني هر جا او رو ميديد به ديوار زندان و نرده ها ميكوبيدش. كينة عجيبي از او به دل داشت. براي اينكه حسن قاطعانه دست رد به خواسته هاشون زده بود. 

زندان سپاه ساوه، زندان ساحلي قم - 20آذرماه 62 تا آزادي از زندان 
«بعد از قزلحصار، به زندان ساوه منتقل شدم. زندان ساوه 8سلول در ابعاد 1*5/2 متر داشت. با سه اتاقِ بند عمومي. در كانتينر و موتورخونه بچه ها رو به قصد كشت با كابل ميزدند. ما به بند عمومي رفتيم. از همون اول گفتيم بايد ميخمون رو بكوبيم و شروع كرديم. اولش تموم حياط رو كه پر از آجر و خاك و آشغال بود و اصلاً فضاي قدم زدن نداشت، تميز و نظافت كرديم. يك زمين واليبال و فوتبال (گل كوچيك) درست كرديم، با كليه وسايل لازم. بعد محلي براي شستن ظروف درست كرديم. بعد از 8الي9ماه ما رو به قم بردند. در بند 6 كه معروف بود به بند سياسيها. بعد دوباره به ساوه منتقل شديم.»

آزادي از زندان و پيوستن به ارتش
روز بيست آذر63 حسن در حاليكه دوسال از حكمش گذشته بود، بخاطر تلاشهاي بي وقفة پدر و مادرش از زندان آزاد شد. البته بعداز آزادي تا مدتها زيرنظر سپاه بود و از كشور ممنوع الخروج بود. هر جا ميرفت بايد كه آدرس، مسير، خونه و شمارة تلفن اون محل رو به سپاه ميداد. اما حسن پشت اين چيزها هرگز متوقف نشد.

حسن این دوران را اینطور تعریف کرده بود: «در اين دوران به مدت يك و نيم سال قطع بودم. در اين دوران تنها فكر و ذكرم وصل به سازمان بود و مخارجم رو  با كارگري كردن در رادياتورسازي و لوله فروشي و بنايي تأمين ميكردم. تا اينكه در اواخر ديماه 64، توسط يكي از برادران كه از زندان قم فرار كرده بود و سرنخ ما رو داشت به سازمان وصل شدم و خدا ميدونه كه از شدت خوشحالي در پوستم نميگنجيدم. اصلاً مدتي بود خوابم نميبرد. مسئوليتم در اون دوران وصل بچه هايي بود كه قطع شده بودند و ارتباطم بصورت تلفني و پيام راديويي بود.»

حسن توي اين مدت چندين نفر از مجاهدين رو تلفني به سازمان وصل كرد تا اينكه يك روز به خود او هم گفته شد كه عازم منطقة مرزي بشه. حسن هم راهي شد و از طريق تركيه به سازمان در منطقة مرزي پيوست.

حسن می گوید: «من خوشحالتر شدم. در صورتي كه خانواده ام شديداً به وجود من نياز داشتند، به سمت منطقه به راه افتادم. وقتي ميخواستم از خونه خارج بشم و از مادرم خداحافظي كردم، ديدم اشك توي چشماش حلقه زده بود…».

قطرات اشك مادر اگرچه دلِ پُرشفقتِ حسن را بسيار به درد آورد؛ دردي كه آنرا در سطرهاي دستنوشته هاي او بخوبي حس ميكنيم؛ اما مانعِ پيوستن اين قطره به دريايِ مقاومت و ايستادگي در برابر رژيمِ خونريزِ آخوندي نشد. اشكِ مادر، عزمِ حسن را براي پيوستن به ارتشِ آزادي جزمتر كرد. چرا كه او آسايشِ مادر را در رهايي و آزادي هميشگيِ مامِ ميهنش ميديد! 

قسمتي از تقاضا نامة مجاهد شهيد حسن بصير فخاري براي پيوستن به تيمهاي عملياتي 
«… به اين نتيجه و ايمان رسيده ام كه بايد به پاس تمام خونهاي به ناحق ريختة شهداي گرانقدر خلق به پاي آزادي و استقلال ميهن ستم زده مان و اسارت دو نظام شاه و خميني خائن و جلاد، تنها حسين گونه و با تواني صدچندان ميتوان سينه دشمنان خلق را براي رهايي خلق و ميهن نشانه رفت و يكي بعد از ديگري سدكنندگان راه رهايي را از پيش پاي برداشت.»

حسن شيداي آزادي مردمِ ميهنش بود. او رايحة ايمان به راه رو استشمام كرده بود و به تحقق آزادي باور داشت. حسن سيمايِ چركينِ شب رو باور نداشت و به نورِ آزادي دلبسته بود. او به حقيقتِ فردا عشق ميورزيد. ما هم به همين دلداريم؛ و اينطوريه كه عشق ورزي به حقيقت، انسان رو مثلِ خودِ حقيقت شکست ناپذير ميكنه. به همين خاطر بود كه وقتي با مزدوران رژيم رو در رو شد، در يك نبرد قهرمانانه به عهد خودش وفا كرد و خون خودش رو در راه آزادي مردم هديه كرد.

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۱۳۹۵ اسفند ۲۶, پنجشنبه

مجاهد شهید احمدرضا شادبختی


مشخصات مجاهد شهید احمد رضا شادبختی
محل تولد: اراك
تحصيل: دانشجوی پزشكی
سن: 32
محل شهادت: تهران
زمان شهادت: 1360
به یاد مجاهد قهرمان احمدرضا شادبختی، عضو تحریریه نشریه مجاهد و کاندیدای مجاهدین از اراک
”پاسخ جاودانه به«جوهر و مضمون اصلی هستی و تاریخ»” «زنده می‌ماند تا دین خدا را از اسارت خدایان زمینی که در "غیبت" او ایمان و باور بی‌ریای مردم را در میدان تاخت‌و‌تاز "ولایت" و "نیابت" دروغینشان به‌بازی گرفته‌اند، وارهاند و خدا را از درون مساجد اشغال‌شده و از فراز منابر غصب‌شده به‌میان محرومان برد و در پاکترین و زیبنده‌ترین و زیباترین شکلش به‌نمایش گذارد. خدایی که نه بر توهم و فریب و جهل توده‌ها، که بر "آگاهی" ‌و "آزادی" انسان استوار است. زنده می‌ماند تا زنده‌بودن و جاودانگی پایداری و مقاومت انسان را جلوه‌گر سازد و با این مقاومت تاریخی رفیع‌ترین قلل توحید و یگانگی اجتماعی را تا تحقق جهانی آزاد، آباد و عاری از ستم و طبقات بپیماید. آری "او" زنده می‌ماند» وقتی مجاهد قهرمان احمد‌رضا شادبختی، این آخرین جملات از آخرین یادگار قلمیش را در مجاهد125 (27خرداد60) می‌نگاشت، نمی‌دانست که یک‌ماه بعد شکنجه‌گاه اوین صحنه پرشکوهی از همین «مقاومت انسان» خواهد بود و خود او ازجمله قهرمانان آن صحنه است که باید با به‌خاک مالیدن پوزه جلادترین جلادان، لاجوردی دژخیم، سایه سیاه و شوم او را با نوری که از قلب و ضمیر انسان «آگاه»‌و «آزاد» و آن‌چنان که کمی پیشتر نوشته بود، «انقلابیون پاکباخته» می‌جوشد، بشکافد و چشم و دل اسیران بی‌پناهی را که شاهد رویارویی یک مجاهد خلق با دیو خون‌آشام اوین هستند‌، روشن سازد. آن‌چنان‌که زندانیان ازبند‌رسته گفته‌اند و نوشته‌اند، در روزی از اولین روزهای مردادماه سال1360، آن‌گاه که شقاوت جلادان اوین به‌سرپرستی لاجوردی دژخیم به‌اوج رسیده بود، دستگیری یک مجاهد قهرمان، در این شکنجه‌گاه ولوله می‌افکند، بازجویان قربانیان شکنجه‌های قرون‌وسطایی خود را از تختهای شکنجه باز می‌کنند و با چشمهای بسته، از اتاقهای «شعبه‌های» جلادی اوین به‌راهروها منتقل می‌کنند تا پذیرای یک مجاهد نامدار باشند. زندانیان که از زیر‌چشم‌بندها شاهد جست‌و‌خیزهای جلادان از‌جمله: «ناصریان، پیشوا، میرزایی، جلیل و » بودند، مجاهد قهرمان احمدرضا شادبختی را می‌بینند که به‌رغم نقص عضو و اندام نحیفش با قامتی استوار در برابر جلادان ایستاده و آنها را به‌سخره گرفته است. دقایقی بعد با حضور سردژخیم، لاجوردی، نبردی تاریخی آغاز می‌شود، نبرد میان مجاهد خلقی با دستهای بسته اما اراده‌یی از نوع همان اراده‌هایی که خود بارها در صفحات «مجاهد» تصویر کرده بود، با دژخیمی که داغ و درفش و شلاق و جوخه تیرباران را در اختیار دارد. شرح اولین مکالمه میان احمدرضای قهرمان و لاجورد‌ی دژخیم، در این یاد مختصر نمی‌گنجد. اما تنها به‌یک اشاره باید گفت که صحنه نبرد آن‌چنان درخشان و شورانگیز بود و قهرمان صحنه آن‌چنان با صلابت در مقابل دژخیم ایستاده بود،‌که زندانیانی که شاهد آن بودند، بی‌اختیار اشک شوق و شادی فرو می‌ریختند. یکی از زندانیان که از نزدیک شاهد این رو‌در‌رویی سخت و سنگین بود، می‌گوید: «صدای پای لاجوردی دژخیم را شنیدم که از کنار من عبور کرد و وارد شعبه7 شد، من که هم‌چنان از زیر چشم‌بند نگاه می‌کردم دیدم که او چشم‌بند را از روی چشمهای "احمدآقا" باز کرد (زندانیان مجاهد به‌خاطر احترام ویژه‌یی که برای مجاهد قهرمان احمدرضا شادبختی قائل بودند، او را "احمدآقا"، خطاب می‌کردند). معمولاً وقتی چشم‌بند را از روی چشم زندانی باز می‌کردند، به‌معنی این بود که شهادت او قطعی است. این‌را همه می‌دانستند. لاجوردی با او سلام و علیک کرد. او را از قبل می‌شناخت و با شخصیت پر‌صلابت او آشنا بود، به‌همین دلیل با او رابطه‌یی کاملاًً متفاوت برقرارکرد. من تابه‌حال ندیده بودم که لاجوردی دژخیم با یک زندانی این‌گونه از موضع پایین رابطه برقرار کند و احمدآقا در مقابل پرغرور و باصلابت ایستاده بود، انگارنه‌انگار که دستگیر شده و اتفاق خاصی افتاده است. صحبتهای زیادی بین آنها رد‌و‌بدل شد وقتی لاجوردی شروع به‌تهدید کرد، احمدآقا چشم در چشم لاجوردی انداخت و گفت: من همین امروز سر قرار بودم، و فردا و پس‌فردا چندین قرار دارم و اطلاعاتم به‌روز است، تو فکر می‌کنی که می‌توانی یک مجاهد خلق را وادار به‌تسلیم کنی، ببینیم که مجاهد خلق تسلیم می‌شود یا د‌ژخیم. همه بچه‌ها بعداً می‌گفتند که با مشاهده این صحنه اشک شوق از چشمانشان جاری شده بود. به‌خصوص وقتی احمدآقا از مسعود صحبت می‌کرد، همه احساس کرده بودند که او به‌کوه تکیه دارد و به‌همین دلیل مثل کوه ایستاده است» به‌روایت شاهدان، این نبرد که لاجوردی جلاد برای آن کشمکشی چند‌ین‌ماهه را پیش‌بینی‌کرده بود، کمتر از 2هفته بعد، در روز 16مرداد1360، با پیروزی کامل و تمام‌عیار مجاهد خلق و به‌زانو درآمدن دژخیم، به‌پایان رسید. لاجوردی که خود از بیان به‌زانو درآمدنش گریزی نداشت، به‌ناچار فرمان تیرباران او را صادر کرد.



مریم رجوی: ما یک جنبش دادخواهی را سازمان داده‌ایم، هم در داخل ایران هم در سطح بین‌المللی. این دادخواهی بخشی از جنبش سراسری برای آزادی ایران است. خانواده شهدا و این جنبش خواهان منتشر شدن اسامی شهیدان و مزارهای آنان و اسامی عاملان این جنایت می‌باشند. 

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید
https://telegram.me/shahidanAzadi